یک درد دل برای رفع بلا !!
سلام
انشاالله تا چند روز دیگر که گروه از تهران خارج بشود و به قول معروف آبها از آسیاب بیفتد و مساعدت های خبری خوبی با دبیر این وبلاگ بشود و همکاری بکنند و فیلم را مثل گنج داخل صندوقچه ی اسرار نگه ندارند،خبرهای تکمیلی تری از کنعان و احتمالا با عکس منتشر خواهم کرد. اما...
اما من قرار بود که گزارش آن سرباز نیروی انتظامی ِ سینمادوست را از صحنه ای که بر حسب تصادف از آنجا عبور می کردم را منعکس کنم...یعنی گزارش روز نوزدهم مرداد را. اما امشب ( شنبه 27/5/86 از ساعت ده تا حوالی یک نیمه شب) به طور اتفاقی خبردار شدم که گروه در لوکیشنی خارجی مستقر است و طبیعتا اگر جناب مانی حقیقی با حضور در صحنه های داخلی مشکل داشتند و به نوعی مزاحمت برای گروه می دانستند( که کاملا منطقی و معقول است)،اما حالا محل فیلمبرداری محیط عمومی بود و به راحتی می شد حاضر شد و خبر و گزارش گرفت. آنهم برای وبلاگی که نامش" فیلم سینمایی کنعان" است... و آنهم از طرف منی که حسن نیتم ثابت شده و بر حسب وفاداری جزئیاتی از فیلمنامه را که می دانم ،تا وقتی که اجازه اش را نگیرم منعکس نمی کنم. اگر گروه تهیه ی فیلم تمایل دارد که جریان ساخت فیلم در یک سکوت خبری طی شود،من به خودم- بدون وابستگی شناسنامه دار- اجازه نمی دهم که این سکوت را با هیاهوی خودم بشکنم... گاه از خودم لج م می گیرد که چرا به راحتی اخبار را کپی پیست نمی کنم؟... چرا برای نوشتن حتی یک پاراگراف ،پایم را به حیطه ی کلمات کمیاب می گذارم؟...و چرا دلم گرفته است امشب؟
اما این را برادرانه از من به گوش بگیرید( البته نه در مورد کنعان که گروه بسیار نازنین و مهربانی دارد؛حرفم درباره ی کلیت سینما و پدیده هاست): من هم همانند شما علاقمند سینما هستم؛و شاید با این تفاوت که گاهی بر حسب حرفه ای که دارم،بیش از حد به پدیده ها نزدیک می شوم...- از عالم فرهنگ و سیاست و ادبیات تا دوستان ِنزدیک حتی - ...از دور عاشق همه چیز باشید... همانند تابلویی نقاشی که اگر نزدیکش بشوید چیزی نمی بینید و تنها در دور ایستادن ِشماست که برایتان پیامبر می شود و خبر خوش می رساند.این امر در تمامی قضایا صدق می کند اما... عزیزانم؛ سینما بی رحم است.
** یک غزل از دوست عزیزم،جناب آقای فاضل نظری از مجموعه شعر: « گریه های امپراطور» ... که از حفظ می نویسم و نسخه ی اصلش الان پیشم نیست و می ترسم شاید اشتباهی داشته باشد و به هر حال ببخشید:
از باغ می برند چراغانی ات کـنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کـنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
با این بهانه که بارانی ات کـنند
ای گل! گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کـنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ای ست که قربانی ات کـنند
یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کـنند
یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کـنند